و این منم، مردی [دوباره] کنکور داده در استانه‌ی فیلان

دنیا قاعده‌ی عجیبی دارد و آن بی‌قاعده بودن‌ش است. اینکه دل در هیچ‌ش نباید ببندی. اینکه تو هم در قبال این بی‌قاعدگی باید راه‌ت را راست ِ شکم‌ت (شما بخوان دلت‌) بگیری و هرچه بادا باد! سه ماه بروی پارک ساعی، هر روز [تقریبا] یک مسیر را طی کنی؛ شب برگردی و دوباره فردایش روز از نو و روزی را هم خدا احتمالن از نو برساند. و حالا کنکورت را داده باشی و خودت را اماده کنی برای جواب‌های احتمالی‌اش.  اینکه فکر کنی به قبول شدن یا نشدن دوباره‌ات و خیال را پردهی به هر سو. گاهی بهشتی بسازی و گاهی جهنمی. ولی نه. این بهشت و جهنم ساختن دیگر از مد افتاده است. فصل فصل اعتدال است. میانه را باید گرفت. چُنان که افتد و دانی! باید بنشینی صبر پیش‌گیری، دنباله‌ی کار خویش گیری. البته این اعتدال در قبال نتایج روزگار باید باشد نه در برابر خودت، وگرنه که تو باید بروی تا انتها... انتها... اتنهای همه چی.
 این‌ها را چرا اینجا می‌نویسم؟ برای روز مبادا. برای روزی که نتایج امد. که بدانم حس‌م فردای کنکور چه بود؛ تا نتوانم زیر حرف‌هایم بزنم.

Only less than a month left, let's do it

قبلشم اینکه سه ساعت بشینید تو یه کافه و با رفقا بگید و بخندید و بی‌خیال دنیا و هرچه در آن است باشید.
امیدوارم به خیر بگذره یک ماه آینده.

از همین‌جوری‌ها

داشتم اینجا را بالا و پایین می‌کردم دیدم « یـ » متذکر شده که یک ماه بیشتر است که اینجا نبوده‌ام. فکر می‌کنم آبان گذشته اولین‌بار در تاریخ اینجا باشد که ماهی بدون نوشتن چیزی گذشته باشد. راستش کمی تاریخ را گم کرده‌ام. این کنکور خواندن دوباره یک جورهایی از تاریخ جدایم کرده است. انگار که بخواهم این دوماه گذشته و این دوماه نیامده را حذف کرده باشم. یک جورهایی ته دلم راضی نیستم به این تکرار سال گذشته‌ام. به این دوباره کتابخانه رفتن و کنکور خواندن. کلن من آدم دوباره‌ها نیستم. نه اینکه هی دنبال تغییر باشم و چیزهای جدید، نه اصلن. ولی چیزی را که ول کرده باشم سراغش نمی‌رم. اگر هم بروم معمولن با اکراه است و بالاجبار.

پ‌ن: خانم « یـ » ماچ‌م به شما :‌)

به « هــ »

زندگی‌ات را که نگاه کنی، گذشته‌ات را که از عمق بالا بکشی و خاطراتت را مرور کنی، می‌بینی بعضی از دوستان‌ت هستند که همیشه بوده‌اند. در خوبی و ناخوبی‌هایت. در آن لحظه‌هایی که دستی می‌خواستی برای فشردن و سینه‌ای برای گفتن آن حرف‌های مگوی. آن‌گاه که شانه‌ای می‌خواستی برای گریه کردن و آن‌گاه که لبانی می‌خواستی برای با هم خندیدن.
 و امشب این منم و یک مشت خاطره‌ی بالا آمده از زندگی‌ام که هر لحظه که نگاه‌شان می‌کنم، دلم آرام می‌شود از بودن‌شان و بودنت. از اینکه می‌دانم هر کجای دنیا که باشی و هر کجای زندگی که نشسته باشم، به احترامت و به افتخارت، تمام قد خواهم ایستاد و آرامش‌ت را آرزو خواهم کرد. و چه نیک می‌دانم آرام که باشی، چه «هنگامه‌»ها که آواز خواهی داد.

- How happy? +Happy happy

همه‌ش که غر نیست،َ خوشی هم هست. تازه نه دل‌خوشی‌های کوچیک، که خوشی‌های بزرگ. اصلن همین که آدم کنار کسایی باشه که وقتی باهاشونه سرخوشه خودش یه دنیا می‌ارزه. اصن همین رفیق‌هام یه دنیا می‌ارزن.

پ‌ن: از دوست نخواهم کرد، جز دوست تمنایی. (سعدی)
پ‌ن: عنوان را فارسی‌وار بخوانید. مثلن بخوانید: + چه جوری خوشی؟ - یه جور خوشی خوشم.

از لنگ در هوایی‌ها

یک روز باید بنشینم گوشه‌ای و تکلیف‌م را با خودم مشخص کنم. اینکه در کجای زندگی‌ ایستاده‌ام. اینکه با خودم چند چندم. نه اینکه ندانم چند چندم؛ خوب می‌دانم این چند سال اخیر گل‌های زیادی خورده‌ام. گلی هم اگر زده باشم در بازی جمعی بوده و در همراهی دیگران، وگرنه موفقیت شخصی؟ هه.
حالا هم منتظرم که دفاع کنم. این قدر کش پیدا کرده که دارد لـــُوس می‌شود. مثل همه‌ی کارهای دیگری که تا کنون شروع و به پایان نرسانده رها کرد‌ه‌ام. مثل این کنکوری که پارسال خواندم و ته‌ش نشد آنچه باید می‌شد! و الان هم هرچه هی به خودم می‌گویم این گشادی بس است، بنشین سر کنکورت، آدم نمی‌شوم که نمی‌شوم.
یک مشکل دیگرم هم که تازه به ان پی‌ بردم این کمال‌گرایی‌ بی‌منطق‌م است. بی‌منطق از این نظر که اول کار قضیه را ساده می‌بینیم و می‌گویم ته‌ش باید به فلان چیز برسم ولی کمی که گذشت می‌بینم ای دل غافل! تا این گوساله بیاد گاو بشه، دل صاحبش فیلان و اینجاست که وقتی می‌بینم به ان تهی که گفتم باید برسم نمی‌رسم، کلن صورت مسئله را پاک می‌کنم. بلاخره هر کس یک ایرادی دارد دیگر! گیرم ایراد من این است که چندین و چند ایراد را با هم دارم.
وسط این لنگ در هوایی‌ها این را هم بگویم که دوست دارم معلم گردشی باشم. از آن دسته معلم‌هایی که هر سال یک گوشه‌ای از دنیا درس می‌دهند. آن وقت می‌توانم تا دلم می‌خواهد مکان‌ها و آدم‌های جدید را کشف کنم. اصلن همین کشف کردن آدم‌ها جالبترین کار دنیاست. اینکه ساعت‌ها بنشینی و این آدم‌ها درباره‌ی زندگی‌شان برای‌ت حرف بزنند. همین الان به این نتیجه رسیدم که شاید به همین خاطر است فیلم دیدن را هم دوست دارم. اینکه می‌شود نشست پای صحبت‌های بازی‌گرانش و رابطه‌هاشان/رفتارشان را کشف کرد. بی آنکه بخواهی حتا یک کلمه حرف بزنی.

اگر می‌خواهید از حال من اگاه شوید و الخ...

یک - به جای نوشتن و حرف زدن خودم رو بستم به دیدن. می‌تونم ساعت‌ها تو پین‌تریست بچرخم و خیال کنم. اگر می‌خواهید از حال من فیلان برید عکس تماشا کنید. برید تو پین‌تریست‌ خودتون و چند وقتی اونجا زندگی کنید. اصلن بیاید چند وقت بریم بیرون به جای حرف زدن بریم در و دیوار و آدم‌ها رو تماشا کنیم.

دو - این پروژه لامصب هم جمع نمیشه برم بچسبم به کتابخونه و کنکور و از سایر جنبه‌های زندگی فارغ بشم که.

سه - یکی هم باید باشه وقتی به می‌خوام به کاری جواب مثبت بدم بهم بگه تو که بلد نیستی گه بخوری و الخ... .

لعنت بر این خاک، بر این خاک سرد

پنج سال که گذشت تازه می‌فهمی چه اتفاقی افتاده است. تازه می‌فهمی دنیا برای تو نمی‌ایستد. تازه می‌فهمی که خاک سرد است. تازه می‌بینی در دلت آتش است و بیرون سرد؛ سرد، سرد... . لعنت بر این خاک؛ لعنت بر این خاک که انگار نه انگار پنج سال پیش دنیایی را به کام خود کشید و هرچه درد بود بر سرت ریخت. لعنت بر این خاک؛ بر این خاک سرد. بر این... .

حتا « هوا را از من بگیر، خنده‌ات را نه*»

گاهی هم ممکنه دست و دل آدم برای یه عکس بره. عکس رو باز کنه و یک ساعت محو تماشاش بشه، عاشقش بشه، عاشق خنده‌ش بشه.

به همین سادگی.

* نامجو

هه

باید رید تو دنیا و رابطه‌هاش. از هر نوعی که هست. «میم» چند وقت پیش از ترسش از دعوا گفته بود. اینکه می‌ترسه از داد و بیداد و دعوا. حالا می‌بینم که چه قدر همین‌م منم. اینکه الان بعد این دعوا و داد و بیداراومدم این گوشه اتاق تو تخت. اینکه اون وسط یک کلمه هم حرف نزدم. اصلن مهم نیست که طرف دعوا من باشم یا نباشم. همین دعوای الان برام مضحکه. اینکه مردم چرا دعوا می‌کنن. چرا شل نمی‌کنن. چرا به تخم‌شون نمی‌گیرن؟ این قدر سخته؟ یا من سر شدم و دیگه برام مهم نیست؟ اینکه بیان اینجا و هوار بکشن و برن و بعدش من بیام اینجا و شروع کنم به نوشتن این چرندیات؟ فک میکنم دیگه برام مهم نیست. یعنی ادماش دیگه برام مهم نیستن. تا اخر دنیا هم با هم بجنگن دیگه برام مهم نیستن. یکی یه جا نوشته بود فاجعه تا یه جایی دردناکه، از اون جا به بعد مضحکه. از یه جایی به بعد فقط خودت می‌مونی و زندگی خودت و کسایی که دوستشون داری. اینکه یه دیوار می‌کشی بین همه اون‌هایی که دارن اون بیرون هوار می‌کشن و سعی می‌کنی اون تک و توک آدم‌هایی که برات مهمن رو از اون‌ور دیوار بیاریشون داخل و در ببندی و بذاری اون‌ور دیواری‌ها همدیگر رو جر بدن. فقط مشکل اینجاست که اون‌ور دیواری‌ها رو یه روز دوست داشتی. باهاشون بزرگ شدی. ولی دنیا تخمی‌تر از این حرفاست. باید رد شی و بری. باید با آدم‌های اون‌ور دیوار بی‌رحم باشی. هه، نه بی‌رحم نه. وگرنه میشی مثل یکی از اونا. باید به خودشون بذاری‌شون. مثل همون دعایی که « اللهم اشغل ظالمین باالظالمین » . تو این‌ور باید زندگی خودت رو داشته باشی.

حتا نمی‌دونم عنوان متن رو چی بذارم

اینکه آدم نمی‌دونه چه حسی داره، یا بهتر بگم اینکه آدم نمی‌دونه چه حسی باید داشته باشه خیلی بده، ازار دهنده‌س. یه جوریه. حالا هم که اتفاق افتاده. اینکه نمیدونم باید چه حسی داشته باشم. نسبت به خودم، نسبت به کسی تا حالا وجود نداشته و ندیدمش و قراره از این به بعد باشه. 

اینم اینجا ثبت میکنم که بگم  به بدی اون چیزی که فکر میکردم نیست. یعنی نباید باشه. نباید بذارم که باشه. همون روزی که نتیجه کنکور اومد و با «هـ» برای اولین بار راجع بهش حرف زدم شاید به این نتیجه رسیدم. حتا از عکس العمل «نـ» که وقتی بعد از این همه وقت اومده و بهش گفتم تقریبن همون عکس العمل نشون داد. اینکه راحت هضمش کردن. اصلن اینکه بقیه باهاش راحت برخورد میکنن و بهم میگن که باهاش کنار بیام خودش کلیه برام. اینکه میگن منطقی باید باهاش برخورد کنم. 

خلاصه که زندگی هم اینجوری داره پیش میره برای خودش.

پ ن: شاید یه روزی اومد و بهش گفتم می دونی خبر به دنیا اومدنت رو کی شنیدم؟ وسط کنسرت همایون.

سلام*

هیچی دیگه، یک ساعت میشه که این صفحه جلوم بازه و نمی‌دونم از چی باید بنویسم. نه اینکه چیزی نباشه ولی خب جالبه که نوشتنی نیست. یه جور حس کردنیه. یه جور آرامش بعد طوفان!
فقط اینکه باید خودم رو جمع کنم و این پروژه کارشناسی هم ببندم بره پی کارش. تا ببینیم بعدش چی میشه. فلن که یه جور لنگ در هوایی خوشایندیه که فکر نکنم قرار باشه ادامه داشته باشه. حداقل به این شکل. البته فلن که ازش نهایت استفاده رو می‌کنم.
اینم ثبتش میکنم تا بعدن که دوباره طوفان شد یادم بیاد که میشه بعدش آرامش هم باشه.

* عنوان: پیشنهاد برای شروع نوشتن میم.

من ندارم سر یأس*

اولش که شروع کردیم به حرکت، با بچه‌ها بحث کردن، ستاد رفتن و... انگیزه‌مون این بود که بی‌حرکت نمونیم؛ اینکه ترک زمین نکنیم. بعد هی جمله‌ی «میر»مون رو تکرار کردیم که: «امید بذر هویت ماست» این قدر گفتیم و گفتیم تا ریشه‌ی امیدی که داشت خشک می‌شد دوباره تو جون‌مون ریشه دوند. تا دوباره دست‌هامون رو به هم دادیم، این‌بار نه به هدف گرفتن صندق، که به هدف نشون دادن امیدمون. اینکه بگیم «گیرم می‌کشید، با رویش دوباره‌ی جوانه‌ها چه می‌کنید؟» حالا هم باید ادامه بدیم. حالا که باز دوباره مزه‌ی با هم بودن، با هم فریاد زدن و با هم خندیدن رو چشیدیم. باید ادامه بدیم، باید «زندگی» کنیم.

* با امیدی که مرا حوصله داد. شاملو

پس سخن کوتاه باید؟

«عزیز من جادوی کار در شرم نکردن از گفتن است.»
 یه وقتی می‌شه که آدم باید بگه. باید حرف بزنه. بخواد یا نخواد. اگه نگه زیر یه  خروار حرف خفه میشه؛ دیگه نمی‌تونه حرف بزنه. هناق میگیره.
من؟ زدم. گفتم. حداقل با دو سه تا از معدود کسایی که بهشون اعتماد دارم. کسایی که می‌تونم باهاشون چندین ساعت تو بدترین شرایط راه برم و دو تا بستنی بخورم، قارچ سوخاری داغ بخورم یا بشینم رو صندلی و لواشک بخورم. همین فقط خواستم ثبتش کنم. البته اسمایلی :لبخندش رو خودتان اضافه کنید. من بگذارمش اینجا می‌ایند می‌گویند: این یارو رو باش. دو روز نگذشته یادش رفت گندی که زده رو.

همین دیگه

می‌دونی یه مشکل دیگه آدم‌های رویا پرداز چیه؟ این که تا هنوز هیچی نشده تا ته قضیه رو میرن جلو. اینکه وقتی کنکور دادم تا ته‌‌ش رفتم. اینکه حتا مثلن اگه می‌خوام شیرینی بدم کیا رو با کیا باید بگم. اینکه چه کاری دوست دارم تو ارشد بکنم و یا فرضن کی دفاع کنم. اینکه موقع ارشد چه کارایی بکنم و از کی اپلای کنم. اینکه وقتی دارم می‌رم خارج چه حسی دارم و دلم برای کیا تنگ میشه. اینکه وقتی برای اولین بار پام رو گذاشتم تو «بار» چی بخورم! یا وقتی دارم با یه خارجی صحبت میکنم چی بگم بهش. یه جور دنیا سازی. یه جور چشم بستن رو همه بدی‌های محتمل دنیا. بعد این رویا آن قدر در خیال بال و پر میگیرن که می‌شود واقعیت ذهنی. بعد خب زندگی که رویا نیست. تخمی‌تر از این حرفاست. یک هو گند می‌خوره به هرچه بافتی. بعد هی دوباره و دوباره از نو. تا جایی که دیگر نمی‌خواهی در بیرونت زندگی کنی. حداقل نمی‌خواهی در بیرونی به بزرگی دنیا زندگی کنی. هی اتفاقات و  اطرافیانت را خط میزنی و چند تایی را که تنها آرامشند برایت و ارامت می‌کنند،  راه می‌دهی داخل. امان از وقتی که این دوباره و دوباره‌ها، نزدیک هم باشند.

همین  دیگه یه مشکلشون اینه.

برای ثبت در تاریخ رفاقت‌ها

سپری شدن امروز یکشنبه، ساعت ۱۲ تا ۸ شب را باید گذاشت به حساب رفاقت.

پ‌ن: مرسی از این همه بودنت.
پ‌ن۱: بیشتر از اینکه برای خود نتیجه ناراحت باشم برای ناامید کردن کسایی ناراحتم که دوستشون دارم. کسایی که موقع کنکور همه‌ی انگیزم رو از اونا گرفته بودم.

مهر تو را دل حزین...

هوم... می‌دانیِ؟ چند روز است که به تو فکر می‌کنم. بیشتر از هر وقت دیگری. بیشتر از دقایقی که صبح‌ها برای برداشتن ساعت مچی‌م به عکست نگاه می‌کنم. می‌دانی، حقیقتش این است که این روزها بیشتر از هر وقت دیگری دلم می‌خواست که کنارم باشی. می‌دانم که دیگر نیستی و نمی‌شود، ولی باز هم فقط برای دقایقی می‌خواهم که باشی. اینکه بغلت کنم، بغلم کنی و اشک‌هایم روان شود. مثل همین حالا... . هه، می‌بینی؟
نمی‌دانم اگر این روزها خودت بودی چه می‌گفتی، اینکه خودت را جمع کن، اینکه باید زندگی‌ات را بکنی. ببین پدرت را؛ برادرت را ببین، حداقل سعی می‌کنند که زندگی کنند.
باور کن من هم می‌خواهم ولی سخت است. قول می‌دهم سعی‌م رو بکنم ولی سخت است. حتا سعی کردنش هم برایم سخت است.
هه، فکرش را هم نمیکردم که بعد از پنج سال بشینم برایت بنویسم و... زار بزنم. باور کن غمت هنوز هم برایم سخت است. هنوز هم باور نکرده‌ام که دیگر نیستی... .
باور کن که دوستت دارم. بیشتر از هر لحظه‌‌ای که دوستت داشته‌م. بیشتر از این دوری‌ات.
روزت مبارک. تولدت هم.

نامجو هم هی تکرار می‌کند که:
 مهر تو را دل حزین، بافته بر قماش جان... رشته به رشته... *
*طاهر قره‌العین

یادآوری‌های بهار ۹۲

 مقصد همونه که نبودیم و شدیم.

پ‌ن: :)

اخرین ضربه رو «زودتر» بزن

هه، بزن، تبر بزن.

بزرگ و کوچک نداره، سنگ سنگه

لطفن هر وقت من سنگ برداشتم (چه کوچک، چه بزرگ) اول بزنید تو دهنم؛ بعدش ازم بپرسید که اونایی که قبلن زاییدی رو بزرگ کردی که رفتی سراغ بعدی یا نه؟ اگه جوابم مثبت بود که شانس اوردم ولی اگر منفی بود یکی دیگه بزنید تو سرم و بگید بچه برو بشین سر جات، این غلطا بهت نیومده.

باید بشینم یه لیست از کارایی که نصفه گذاشتم رو بنویسم و سعی کنم تمومشون کنم. از ول کردن کلاس سه‌تار و کتاب‌های علمی و غیره علمی گرفته تا ول کردن رابطه‌ها.

بوسهل زوزنی بر خشم خود طاقت نداشت برخاست نه تمام و برخویشتن می ژکید. خواجه احمد او را گفت: «در همه کارها ناتمامی!» وی نیک از جای بشد. (تاریخ بیهقی) باید این رو بزنم سر در اتاقم شاید عبرت گرفتم.

جهت ثبت در تاریخ: از عید شروع کردم فرانسه خوندن. :) خوشحالم.

روز بهارست خیز تا به تماشا رویم*

خب مثکه جدی جدی بهار شد. یک ساعت کمتر دیگه هم عیده. دارم به سال گذشته فکر میکنم و میگم: هی پسر! یه سال دیگه هم گذشت. چه قدر خوش گذروندی؟

هوم فکر میکنم من حیث‌المجموع (همین جوریه؟) خوب بود. خوش گذشت. دورهمی‌هامون بیشتر خوش گذشت. حتا کنکور و کتابخونه هم خوب بود. حالا نتیجه‌ش نه ها خود فرایندش (:ی). کلن احساس میکنم که بودن‌های آدمای اطرافم بیشتر برای نمود پیدا کرد و بیشتر بهشون احساس خوب پیدا کردم و بیشتر دوست‌شون دارم. فک کنم این به خاطر کنکور هم بود که مجبور شدم یه سری از ادم‌هایی که برام کم‌ اهمیت‌تر بودن، یا حتا برعکس براشون کم اهمیت بودم رو بذارم کنار و همین ده - پونزده نفری که باهاشون راحتم رو پیش خودم نگه دارم و شاد باشم با داشتن‌شون.

دیگه بگم که از برنامه‌ی ده‌ساله‌ی زندگیم به هیچ کدومشون نرسیدم. :)) البته مهم نیست. فکر کنم به سه تای اول امسال با هم یکجا میرسم و تکلیف چهار رو هم مشخص میکنم. این یعنی حالا درسته زمان‌بندیم درست نبود ولی کلیت زندگیم همون بوده که فکرش رو میکردم. حالا باید ببینیم کی بچه‌دار میشم. :))

اصلن آینده رو ول کنید بیاید بچسبیم به حال ِ الانمون که فکر می‌کنم خوبم و دوست دارم اون ده - پونزده نفر مذکور هم خوب باشن. :)

*روز بهارست خیز تا به تماشا رویم؛ تکیه بر ایام نیست تا دگر آید بهار. سعدی

یه بچه که ساعتش تو چهار سال و نیم پیش یخ زده

هوم، می‌دونید یه سری چیزا هست که می‌خوام بگم و بذارمشون کنار برای همیشه ولی نمی‌تونم. ینی می‌دونید منظورم چیه؟ اینکه می‌دونم برای عبور از یه مراحلی از زندگی باید حرف زد. باید این قدر و این قدر تکرارشون کرد تا برات عادی بشن و بتونی ازشون عبور کنی. ولی این خیلی سخته. اینکه بخوام راجع‌بهشون با کسی صحبت کنم خیلی خسته. نه اینکه نباشن کسایی که بتونم بهشون بگم، نه اینجوری نیست؛ اتفاقن هستن و یکی دو نفرشون می‌دونن و شاید الان بدونن راجع به چی حرف می‌زنم ولی خب من نمی‌خوام. ینی می‌خوام ولی گیر کردم.  you know, I get stuck  in it . I want to do sth but I don't know how to start شاید باید خودم و هل بدم.

پ‌ن: هه، خیر سرم فردا عیده و شاید باید چیزای خوب پارسال رو می‌نوشتم اینجا. 

بعدتر نوشت: هه، چه خیال کردم که هنوز عید نشده پارسال شده امسال. این قدر عجله دارم که تموم شه؟

همین که هست

«پوچی عجیب است. همه‌چیز را بی‌رنگ و بی‌اثر می‌کند. بر کسانی که به وجودش پی نبرده‌اند، اثری ندارد. بی آن، همه چیز خوب پیش می‌رود. هدف معلوم است. ولی وای از روزی که ویروس پوچی به جان آدم بیفتد. بعد از آن سر کلّه‌ی بیماریِ «آخرش که چی؟» هم پیدا می‌شود. اوّلش بلوایی است بعد آدم بی‌حس می‌شود: همه چیز علی‌السّویه و یکسان خواهد شد و عنان زندگی کم‌کم از کف خواهد شد... پوچی درد هست امّا درمان هم می‌کند. گفتم چه باک. همین دم را درمی‌یابیم. همین خوشی‌های کوچک و مبتذل را. چیز زیادی در زندگی‌ام نیست امّا می‌توان به همین‌ها دلخوش بود... . باری، این داروی پوچی را نباید برای همه تجویز کرد. برای کسی که بر خلاف ما راه را درست رفته و نباخته سم است. ما باید بخوریم که هر چه دوراهی بود اشتباه پیچیدیم. باید پشت روزگار بنشینیم تا هر کجا خواست برود.»

همین دیگر. البته چیز بدی هم نیست. من که اینجوری راحتم و سرخوش. مطمئنم قرار نیست اخرش چیزی شود و همینی هست که هست.

شبی خوش‌ست، بدین قصه‌اش دراز کنید*

قبلن هم از آن لحظه‌های به خاطر ماندی برای‌تان گفته بودم نه؟ از آن وقت‌هایی که چند نفره دور هم نشسته‌اید و همین دور هم بودن آرامتان می‌کند. اینکه بدون برنامه ریزی یک‌هو برنامه‌هایتان برای یک ساعت جور شود که گوشه‌ی حیاط دانشکده‌ای با هم روی صندلی و لبه‌ی دیوار بنشینید. خب این هم یکی‌شان بود.

پ‌ن: آقا نمی‌دانید که چه حالی می‌دهد که تلفن‌ت زنگ بخورد و گوشی را برداری و خبری را بشنوی که صبح‌ش آرزویش کرده بودی. آخ آخ که چه حس خوبی می‌دهدت. :)

*حافظ

فرآیند کنکور

چه شد؟ هیچی. کنکور دادیم و تمام. خوب یا بدش را نمی‌دانم، یعنی ترجیح می‌دهم فعلن به تمام شدنش بیشتر اهمیت بدهم تا بد تمام شدنش. به این چهار - پنج ماه که هیچ وقت فکر نمی‌کردم تا به این اندازه متفاوت باشد؛ به کتابخانه‌ای که فکر نمی‌کردم این همه خاطره آفرین باشد! و روزهای خوشی ازش داشته باشم. بارها شده بود که بچه‌ها از روزهای کنکور خودشان و کتابخانه تعریف کرده بودند و من فکر می‌کردم که به خاطر این که دست‌جمعی می‌رفتند و درس می‌خواندند این همه خاطره دارند ولی اینگونه نبود. شاید این دو سه روز گذشته این را بیشتر فهمیدم. ینی همین روزهای اخر کنکور. آن وقت که موقع خداحافظی‌ها بود، وقتی می‌خواستیم برای هم ارزوی موفقیت کنیم. این معاشرت‌ها عجیب و دل‌چسبند. معاشرت‌هایی که شروع‌شان از یک چشم به چشم شدن عادی است. اینکه رو به روی هم نشسته‌اید و دارید درس می‌خوانید و آخر شب به هم خسته نباشید می‌گویید و فردایش به هم سلام می‌کنید و این‌بار برای استراحت با هم پایین می‌روید و یواش یواش بخشی از روزانه‌های هم می‌شوید. این  برای من ِ آدم گریز یعنی یک حس عجیب و جالب.
در کل این فرایند کنکور چیز جالبی است. خود کنکورش البته نه، حواشی و خاطرات‌ش.

عاشقانه‌ی «مِلو»

نشسته‌ام و فکر می‌کنم چه شد که عاشق‌ش شدم؟ کجا بود؟ کی بود؟ و می‌بینم انگار از همان اول که پایش را داخل گذاشت عاشق‌ش شدم. همان موقع که با یک لباس دوبندِ آبی و تی‌شرت سفید وارد شد. همان قسمت اول.
بیشتر که فکر می‌کنم می‌بینم من آدم دوست داشتنی‌های مِلو ام، لباس‌های ساده، نگاه‌های ساده. شهرزاد هم برایم همین ‌شکلی است. بهتر بگویم شکل خاصی نیست، معمولی است. لباس‌هایش، چهره‌ش، اخلاقش حتا صدایش؛ می‌خواند ولی نه آن‌قدر خوب که بخواهم تنها عاشق صدایش باشم.در واقع آرام است. یک جور دوست‌داشتنی مِلو.  و این عاشق شدنی است.
حالا هم دارد می‌خواند:
هيشكي مثل تو نبود، ساده مثل بوي پاك اطلسي؛ يا بلوغ يه صدا، ميون دغدغه‌ي دلواپسي...*

* ترانه از ایرج جنتی عطایی و با صدای شهرزاد

جهت ثبت در تاریخ

ینی در این حد جوگیر و رتبه ندیده که یه بار که رتبه‌م خوب شده اومدم ثبتش کنم. خدا به داد کنکور اصلی برسه :ي همین دیگه. خدافظ. :ي

ظرف زمان

یک - چه راست است که می‌گویند: آدم‌ها بی‌آنکه بفهمی بزرگ می‌شوند. آهسته و نرم‌نرم؛ نفس به نفس. آن‌قدر آرام که یک دفعه برمی‌گردی و اصلن یادت نمی‌آید آن چروک‌ کنار چشم، آن زخم روی دست، آن حلقه‌ی در دست و ... کی آمدند و شدند بخشی از آن آدم‌ها. انگار از همان اول اینگونه بوده‌اند.
دو - انگار از همان اول که دوان‌دوان وارد بیمارستان شدند و برای اولین بار آن لباس‌های آبی را می‌پوشیدند اینگونه بوده‌اند. اما یک دفعه برمی‌گردی و می‌بینی دیگر «ایزی»‌ نیست که روز اول با کفش‌های پاشنه بلند در راه‌روی بیمارستان این‌ور آن‌ور برود. «جورج» نیست، «مارک» نیست، «لکسی» نیست... این می‌شود که می‌فهمی راست گفته‌اند که: آدم‌ها بی‌انکه بفهمی بزرگ می‌شوند ولی این تمام حقیقت نیست؛ آدم‌ها بی‌آنکه بفمی فراموش می‌شوند. حتا اگر زمانی با خنده‌هاشان خندیده باشی و با گریه‌هاشان گریه کرده باشی. حتا اگر وقتی فهمیدی یکی‌شان سرطان دارد اشک ریخته باشی و وقتی الکس را تنها گذاشت و رفت، به رفتنش حق داده باشی. حتا اگر وقتی هواپیمای‌شان سقوط کرد تا مدتی شوکه بوده باشی و بارها به خودت گفته باشی اگر لکسی زنده می‌ماند، مارک هم طاقت می‌آورد.
سه - با همه این‌ها آدم‌های اطرافت بی‌انکه بفهمی، آرام آرام، سکانس به سکانس بزرگ می‌شوند، در دلت جا باز می‌کنند و گاهی هم فراموش می‌شوند؛ حتا اگر زمانی عاشق‌شان بوده باشی.

جهان یک سر نمی‌ارزد*

۲۱ دسامبر است. انتهای دنیا.

*عنوان قسمتی از این مصرع حافظ که می‌گوید: دمی با غم به سر بردن، جان یک سر نمی‌ارزد.

همین الان؛ همین امشب

که دلت بخواد تموم شه؛ تموم شی.