و این منم، مردی [دوباره] کنکور داده در استانهی فیلان
اینها را چرا اینجا مینویسم؟ برای روز مبادا. برای روزی که نتایج امد. که بدانم حسم فردای کنکور چه بود؛ تا نتوانم زیر حرفهایم بزنم.
داشتم اینجا را بالا و پایین میکردم دیدم « یـ » متذکر شده که یک ماه بیشتر است که اینجا نبودهام. فکر میکنم آبان گذشته اولینبار در تاریخ اینجا باشد که ماهی بدون نوشتن چیزی گذشته باشد. راستش کمی تاریخ را گم کردهام. این کنکور خواندن دوباره یک جورهایی از تاریخ جدایم کرده است. انگار که بخواهم این دوماه گذشته و این دوماه نیامده را حذف کرده باشم. یک جورهایی ته دلم راضی نیستم به این تکرار سال گذشتهام. به این دوباره کتابخانه رفتن و کنکور خواندن. کلن من آدم دوبارهها نیستم. نه اینکه هی دنبال تغییر باشم و چیزهای جدید، نه اصلن. ولی چیزی را که ول کرده باشم سراغش نمیرم. اگر هم بروم معمولن با اکراه است و بالاجبار.
پن: خانم « یـ » ماچم به شما :)
یک - به جای نوشتن و حرف زدن خودم رو بستم به دیدن. میتونم ساعتها تو پینتریست بچرخم و خیال کنم. اگر میخواهید از حال من فیلان برید عکس تماشا کنید. برید تو پینتریست خودتون و چند وقتی اونجا زندگی کنید. اصلن بیاید چند وقت بریم بیرون به جای حرف زدن بریم در و دیوار و آدمها رو تماشا کنیم.
دو - این پروژه لامصب هم جمع نمیشه برم بچسبم به کتابخونه و کنکور و از سایر جنبههای زندگی فارغ بشم که.
سه - یکی هم باید باشه وقتی به میخوام به کاری جواب مثبت بدم بهم بگه تو که بلد نیستی گه بخوری و الخ... .
گاهی هم ممکنه دست و دل آدم برای یه عکس بره. عکس رو باز کنه و یک ساعت محو تماشاش بشه، عاشقش بشه، عاشق خندهش بشه.
به همین سادگی.
* نامجو
اینکه آدم نمیدونه چه حسی داره، یا بهتر بگم اینکه آدم نمیدونه چه حسی باید داشته باشه خیلی بده، ازار دهندهس. یه جوریه. حالا هم که اتفاق افتاده. اینکه نمیدونم باید چه حسی داشته باشم. نسبت به خودم، نسبت به کسی تا حالا وجود نداشته و ندیدمش و قراره از این به بعد باشه.
اینم اینجا ثبت میکنم که بگم به بدی اون چیزی که فکر میکردم نیست. یعنی نباید باشه. نباید بذارم که باشه. همون روزی که نتیجه کنکور اومد و با «هـ» برای اولین بار راجع بهش حرف زدم شاید به این نتیجه رسیدم. حتا از عکس العمل «نـ» که وقتی بعد از این همه وقت اومده و بهش گفتم تقریبن همون عکس العمل نشون داد. اینکه راحت هضمش کردن. اصلن اینکه بقیه باهاش راحت برخورد میکنن و بهم میگن که باهاش کنار بیام خودش کلیه برام. اینکه میگن منطقی باید باهاش برخورد کنم.
خلاصه که زندگی هم اینجوری داره پیش میره برای خودش.
پ ن: شاید یه روزی اومد و بهش گفتم می دونی خبر به دنیا اومدنت رو کی شنیدم؟ وسط کنسرت همایون.
اولش که شروع کردیم به حرکت، با بچهها بحث کردن، ستاد رفتن و... انگیزهمون این بود که بیحرکت نمونیم؛ اینکه ترک زمین نکنیم. بعد هی جملهی «میر»مون رو تکرار کردیم که: «امید بذر هویت ماست» این قدر گفتیم و گفتیم تا ریشهی امیدی که داشت خشک میشد دوباره تو جونمون ریشه دوند. تا دوباره دستهامون رو به هم دادیم، اینبار نه به هدف گرفتن صندق، که به هدف نشون دادن امیدمون. اینکه بگیم «گیرم میکشید، با رویش دوبارهی جوانهها چه میکنید؟» حالا هم باید ادامه بدیم. حالا که باز دوباره مزهی با هم بودن، با هم فریاد زدن و با هم خندیدن رو چشیدیم. باید ادامه بدیم، باید «زندگی» کنیم.
* با امیدی که مرا حوصله داد. شاملو
میدونی یه مشکل دیگه آدمهای رویا پرداز چیه؟ این که تا هنوز هیچی نشده تا ته قضیه رو میرن جلو. اینکه وقتی کنکور دادم تا تهش رفتم. اینکه حتا مثلن اگه میخوام شیرینی بدم کیا رو با کیا باید بگم. اینکه چه کاری دوست دارم تو ارشد بکنم و یا فرضن کی دفاع کنم. اینکه موقع ارشد چه کارایی بکنم و از کی اپلای کنم. اینکه وقتی دارم میرم خارج چه حسی دارم و دلم برای کیا تنگ میشه. اینکه وقتی برای اولین بار پام رو گذاشتم تو «بار» چی بخورم! یا وقتی دارم با یه خارجی صحبت میکنم چی بگم بهش. یه جور دنیا سازی. یه جور چشم بستن رو همه بدیهای محتمل دنیا. بعد این رویا آن قدر در خیال بال و پر میگیرن که میشود واقعیت ذهنی. بعد خب زندگی که رویا نیست. تخمیتر از این حرفاست. یک هو گند میخوره به هرچه بافتی. بعد هی دوباره و دوباره از نو. تا جایی که دیگر نمیخواهی در بیرونت زندگی کنی. حداقل نمیخواهی در بیرونی به بزرگی دنیا زندگی کنی. هی اتفاقات و اطرافیانت را خط میزنی و چند تایی را که تنها آرامشند برایت و ارامت میکنند، راه میدهی داخل. امان از وقتی که این دوباره و دوبارهها، نزدیک هم باشند.
همین دیگه یه مشکلشون اینه.
لطفن هر وقت من سنگ برداشتم (چه کوچک، چه بزرگ) اول بزنید تو دهنم؛ بعدش ازم بپرسید که اونایی که قبلن زاییدی رو بزرگ کردی که رفتی سراغ بعدی یا نه؟ اگه جوابم مثبت بود که شانس اوردم ولی اگر منفی بود یکی دیگه بزنید تو سرم و بگید بچه برو بشین سر جات، این غلطا بهت نیومده.
باید بشینم یه لیست از کارایی که نصفه گذاشتم رو بنویسم و سعی کنم تمومشون کنم. از ول کردن کلاس سهتار و کتابهای علمی و غیره علمی گرفته تا ول کردن رابطهها.بوسهل زوزنی بر خشم خود طاقت نداشت برخاست نه تمام و برخویشتن می ژکید. خواجه احمد او را گفت: «در همه کارها ناتمامی!» وی نیک از جای بشد. (تاریخ بیهقی) باید این رو بزنم سر در اتاقم شاید عبرت گرفتم.
جهت ثبت در تاریخ: از عید شروع کردم فرانسه خوندن. :) خوشحالم.
خب مثکه جدی جدی بهار شد. یک ساعت کمتر دیگه هم عیده. دارم به سال گذشته فکر میکنم و میگم: هی پسر! یه سال دیگه هم گذشت. چه قدر خوش گذروندی؟
هوم فکر میکنم من حیثالمجموع (همین جوریه؟) خوب بود. خوش گذشت. دورهمیهامون بیشتر خوش گذشت. حتا کنکور و کتابخونه هم خوب بود. حالا نتیجهش نه ها خود فرایندش (:ی). کلن احساس میکنم که بودنهای آدمای اطرافم بیشتر برای نمود پیدا کرد و بیشتر بهشون احساس خوب پیدا کردم و بیشتر دوستشون دارم. فک کنم این به خاطر کنکور هم بود که مجبور شدم یه سری از ادمهایی که برام کم اهمیتتر بودن، یا حتا برعکس براشون کم اهمیت بودم رو بذارم کنار و همین ده - پونزده نفری که باهاشون راحتم رو پیش خودم نگه دارم و شاد باشم با داشتنشون.
دیگه بگم که از برنامهی دهسالهی زندگیم به هیچ کدومشون نرسیدم. :)) البته مهم نیست. فکر کنم به سه تای اول امسال با هم یکجا میرسم و تکلیف چهار رو هم مشخص میکنم. این یعنی حالا درسته زمانبندیم درست نبود ولی کلیت زندگیم همون بوده که فکرش رو میکردم. حالا باید ببینیم کی بچهدار میشم. :))
اصلن آینده رو ول کنید بیاید بچسبیم به حال ِ الانمون که فکر میکنم خوبم و دوست دارم اون ده - پونزده نفر مذکور هم خوب باشن. :)
*روز بهارست خیز تا به تماشا رویم؛ تکیه بر ایام نیست تا دگر آید بهار. سعدی
هوم، میدونید یه سری چیزا هست که میخوام بگم و بذارمشون کنار برای همیشه ولی نمیتونم. ینی میدونید منظورم چیه؟ اینکه میدونم برای عبور از یه مراحلی از زندگی باید حرف زد. باید این قدر و این قدر تکرارشون کرد تا برات عادی بشن و بتونی ازشون عبور کنی. ولی این خیلی سخته. اینکه بخوام راجعبهشون با کسی صحبت کنم خیلی خسته. نه اینکه نباشن کسایی که بتونم بهشون بگم، نه اینجوری نیست؛ اتفاقن هستن و یکی دو نفرشون میدونن و شاید الان بدونن راجع به چی حرف میزنم ولی خب من نمیخوام. ینی میخوام ولی گیر کردم. you know, I get stuck in it . I want to do sth but I don't know how to start شاید باید خودم و هل بدم.
پن: هه، خیر سرم فردا عیده و شاید باید چیزای خوب پارسال رو مینوشتم اینجا.
بعدتر نوشت: هه، چه خیال کردم که هنوز عید نشده پارسال شده امسال. این قدر عجله دارم که تموم شه؟
«پوچی عجیب است. همهچیز را بیرنگ و بیاثر میکند. بر کسانی که به وجودش پی نبردهاند، اثری ندارد. بی آن، همه چیز خوب پیش میرود. هدف معلوم است. ولی وای از روزی که ویروس پوچی به جان آدم بیفتد. بعد از آن سر کلّهی بیماریِ «آخرش که چی؟» هم پیدا میشود. اوّلش بلوایی است بعد آدم بیحس میشود: همه چیز علیالسّویه و یکسان خواهد شد و عنان زندگی کمکم از کف خواهد شد... پوچی درد هست امّا درمان هم میکند. گفتم چه باک. همین دم را درمییابیم. همین خوشیهای کوچک و مبتذل را. چیز زیادی در زندگیام نیست امّا میتوان به همینها دلخوش بود... . باری، این داروی پوچی را نباید برای همه تجویز کرد. برای کسی که بر خلاف ما راه را درست رفته و نباخته سم است. ما باید بخوریم که هر چه دوراهی بود اشتباه پیچیدیم. باید پشت روزگار بنشینیم تا هر کجا خواست برود.»
همین دیگر. البته چیز بدی هم نیست. من که اینجوری راحتم و سرخوش. مطمئنم قرار نیست اخرش چیزی شود و همینی هست که هست.