بچه که بودیم، یعنی دبستان و اینا... بعد از عید معلمون می اومد سر کلاس می گفت انشاء بنویسیم. وحالا منم دوباره می نوسیم.

موضوع: عید نوروز


چند سالیه که عید ها دیگه بوی عید  نمی دن، عیدی ها دیگه بوی عیدی نمی دن. نمی دونم چرا؟! اون زمان ها بوی عید از در و دیوار خونمون می اومد، بوی پول نو، بوی اسکناس های تا نخورده، لذت مرتب کردن شماره ی ۵۰۰ تومانی ها، دعوا سر اینکه یه شماره رو با یکی دیگه عوض کنی.اینکه وقتی بابا بزرگت می اومد جلو، لای قرآن رو که می دیدی قلبت به تاپ و توپ می افتاد و وقتی می دیدی به داداش بزرگترت بیش تر عیدی دادن می رفتی رو مبل می شستی و پاهات رو جمع می کردی تو سینت. اون وقت مادر بزرگت می اومد یواشکی پول می ذاشت تو دستت و پیشونیت رو می بوسید و می گفت به کسی نگو(البته بزرگتر که شده بودی، تازه فهمیدی بودی که مادر بزرگت این کار رو با همه ی نوه هاش می کرد)...

آره عیدا دیگه بوی عید نمی دن. عیدی ها رفتن تو پاکت. دیگه کسی عیدی ها رو از لای قرآن نمی ده و دیگه به هیچ کس حسودیت نمی شه. دیگه نمی تونی شماره ی پول ها رو کنار هم بچینی و دیگه بوی عید از تراول ها نمی اد.

اون موقع ها همه می شستن پای شبکه های خودمون که سال شون رو تحویل کنن ولی الان می شینیم پای... (می شینیم؟ می شینی؟ می شینم؟ کی؟ من؟ تو؟)

اون موقع ها عیدها دوست داشتیم هی بریم خونه ی این و اون. هی بریم خونه ی این فامیل و اون فامیل. اون موقع ها هر جا که می رسیدیم موز تعارفمون می کردن. اون موقع ها باید کلی می گشتی تا توی اجیل، پسته و بادوم پیدا کنیم. چه حسی داشتیم وقتی تو مهمونی، مادرمون بهمون چشم خره می رفت و کف دستش برامون خط و نشون می کشید و تا می اومدیم بیرون بهمون می گفت مگه من بهت نگفتم اجیل ها رو جدا نکن؟

الان دیگه عیدا می شینیم تو خونه، می ریم اینترنت و برای هم تبریک می فرستیم. به جی ایکنه بیام و با هم دست بدیم و روبوسی کنیم و همدیگر رو بقل کنیم، برای هم شکلت بوس و بقل و دست اس ام اس می کنیم. اخه این عیده که داریم؟!!

دلم تنگ شده. آره دلم تنگ شده. دلم برای عید تنگ شده. دلم برای خیلی چیزای دیگه هم تنگ شده. دلم برای خیلی ها تنگ شده. شاید اگه بودن، عیدام دیگه این قدر مزخرف نبودن.

و این بود عید نوروز


پ ن: آهنگ شب عید گروه سون(۷) رو دوست دارم.

پ ن۲: البته شاید این حسم بیشتر به خاطر اینه که امسال هیچ جایی عید دیدنی درست حسابی نرفتم.

پ ن۳: از مزایای سفر مزخرفی که رفتیم این بود که تو مسیر کتاب «بیوتن» رضا امیر خانی رو تموم کردم.

پ ن۴: مردان آهنین هم مردان آهنین گذشته ها... دیشب یه قسمتش رو دیدم یارو برای اینکه همشهریش بالا بیاد نامردی کرد و وسط راه وزنه رو گذاشت زمین. مردان آهنینن که ما داریم؟

پ ن ۵: مردای واقعی الان پشت میله های آهنیَن...

پ ن ۶: دوست عزیزم که دیروز تولد بود و اینا، از اون جایی که تا سه نشه بازی نشه، بازم تولد مبارکی و اینا D: