تبليغاتX
تن ها در تنها

تن ها در تنها

چه بسیارند کسانی که در تنهایی خود، تن هایی دارند

قلم خاصیتی دارد که سر تا سینه بشکافی، دگربارش بفرمایی به فرق سر دوان آید

ح س ر ت

  So you're gonna feel sad for a little while. And that's okay.
That's...that's fine.
But don't feel sad forever, okay?
You can promise me that? You promise me that you won't feel sad for too long.

Grey's Anatomy
نبودن در آن دقایق آخر، آن لحظات آخر، نشنیدن صدایش برای آخرین بار، نشنیدن حرف‌هایی از جنس بالا در آن لحظات، خیلی درد دارد. خیلی درد دارد. خیلی درد دارد. خیلی درد دارد. خیلی درد دارد. خیلی درد دارد. خیلی درد دارد. خیلی درد دارد. خیلی درد دارد. خیلی درد دارد. خیلی درد دارد. خیلی درد دارد. «بغض» دارد.

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 19:7  توسط پرهام  | 

قلم خاصیتی دارد که سر تا سینه بشکافی، دگربارش بفرمایی به فرق سر دوان آید

باز نشری برای یک پ‌ن

مثل دانه های تسبیحی پاره،

یکی یکی،
می روید و نمی دانید
چگونه
یکی یکی،
«تنها «تر»» می شوم.
تقصیر شما نیست،
تقصیر قطره هاست که یکی یکی، دریا می شوند.
...
بد هم نیست
چشمانم
بیشتر آب بازی می کنند.

پ‌ن: می‌دونی که هرجا که هستی، هرجا که باشی جز خوبی برات چیزی نمی‌خوام.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1390ساعت 20:57  توسط پرهام  | 

قلم خاصیتی دارد که سر تا سینه بشکافی، دگربارش بفرمایی به فرق سر دوان آید

تو لبخند زدی و من...


تو خوبی
و این همه اعتراف هاست
من راست گفته ام و گریسته ام
و این بار راست می گویم تا بخندم
زیرا آخرین اشک من نخستین لبخندم بود

من به اقرارهایم نگاه کردم

سال بد رفت و من زنده شدم
تو لبخند زدی و من برخاستم

دلم میخواهد خوب باشم
دلم میخواهد تو باشم و برای همین راست میگویم

نگاه کن:

با من بمان


پ‌ن: مسلمن شعر از احمد شاملو

پ‌ن۱: راننده تاکسی، امتحان، تولد، کیک، الف، ناهار

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 0:10  توسط پرهام  | 

قلم خاصیتی دارد که سر تا سینه بشکافی، دگربارش بفرمایی به فرق سر دوان آید

در قید حیات، در بند زندگی*

الان من آدمی هستم که هی می‌نویسم و هی بک‌اسپیس می‌زنم. می‌نویسم و هی پاک می‌کنم. هی می‌نویسم، می‌نویسم از دو شب پیش. از آن شبی که اگر جلوی خودم را نگرفته بودم در جوابش می‌گفتم: آره، من هم مردم، منم همون موقع مردم، حالا مشکلت حل شد؟ حالا دست از سر من برمی‌داری؟ ولی خب او هم حق دارد، فکر می‌کند که می‌شود زندگی کرد. فکر می‌کند می‌تواند مجبورم کند به «زنده‌»گی برگردم، فکر می‌کند با محبت کردن/فش دادن/چپ چپ نگاه کردن/با لبخند حرف زند/... می‌تواند زنده‌ام کند. ولی من مرده‌ام. نمی‌دانم چرا نمی‌خواهند قبول کنند که من هم مثل «او» مرده‌ام. حالا شما این حدیث را مفصل  بخوان.


پ‌ن: چه قدر احساس «زنده»گی می‌کنم وقتی در جمع کسانی هستم که در بند زندگی نیستند، همین جمع‌های خودمانی، همین جمع‌هایی که در سرما می‌ایستیم، حرف می‌زنیم/چای می‌خوریم/سیگار می‌کشند/مسخره می‌شویم/ مسخره می‌شوند/... همین جمع‌هایی که وقتی دور هم جمع می‌شویم دنیا به هیچ جای هیچ کداممان نیست. همین جمع‌هایی که وقتی می‌پرسند و جواب می‌دهی که امتحانت را بد/خوب دادی، جوابشان به تخمت/تخمم است و می‌دانی در دلشان برات ناراحت/خوشحال هستند. و ولی حیف... که اگر اینگونه بود، من هم زنده می‌شدم.


*تیتر از استتوس ن

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 23:14  توسط پرهام  | 

قلم خاصیتی دارد که سر تا سینه بشکافی، دگربارش بفرمایی به فرق سر دوان آید

حیف که من نمی‌توانم

یکی باید باشد بهش بگوید: برو درت و بذار بابا

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت 19:33  توسط پرهام  |